من قبل از مدرسه ،یک سال کودکستان رو گذروندم .(سال 59)یادمه اسمش وحدت بود . روز اول هم همراه پدرم با روپوش سورمه ای و روسری کوچک سورمه ای که پشتش یه گلدوزی قشنگ از گل بود و یک کیف چمدونی کوچیک سورمه ای راهی کودکستان وحدت شدم . یه حیاط بزرگ و ساختمان با پله های به نسبت زیاد . اونجا بود که گریه خیلی از بچه ها توجه من رو جلب کرد . اکثر بچه ها به رفتن خانوادشون رضایت نمی دادن وگریان بودن . من از نادر بچه هایی بودم که خوشحال و راضی به پدرم گفتم برو . (این برو رو هنوز خوب یادمه . باور کنید انگار همین الان بود ) مدیر مدرسه خانم جوان ،قد بلندو لاغر اندام بود . وقتی لبخند های من رو دید ازم خواست برم بالای پله وپشت بلندگو از احساسم درمورد روزاول مدرسه بگم . یادمه خیلی به خودم افتخار می کردم . کلاسمون پسرودختر مختلط بودیم و خانم معلم بسیار مهربونی که عاشقانه دوستش داشتم . آخر سال تحصیلی ازمون خواست تاروز آخر مدرسه لباس های غیر از فرم مدرسه ،اصطلاحا لباس مهمونی هامونو بپوشیم و عکس یادگاری بگیریم . من یک پیراهن صورتی رنگ با گلهای ریز داشتم که مادرم برام دوخته بودم . هر چه اصرار کردم که مامان جان من این پیراهن رو بپوشم ،ایشون قبول نکردند

ومی گفتن هوا خنکه و سرما می خوری و من رو مجبور به پوشیدن بلوز وشلوار کردن . چند روز بعد از پایان سال تحصیلی خانم معلم مهربون اومدن خونه ما ودوتا عکس دادن بهم که هنوز تو آلبوم یادگاری دارمشون . وهر بار هم با دیدن اینکه تموم دخترهای هم کلاسی توی عکس پیراهن پوشیدن و من مثل پسرها بلوز وشلوار دلم میگیره . آخه مامان جونم این چه کاری بود با هام کردی ؟



خلاصه یاد بچه گی هامون به خیر