بعد از هفت ماه
سلام . روزهاتون بهاری و حال دلتون خوبه خوب باشه ایشالا .
من هم خدارو شکر خوبم و سال جدید رو با آرزوهای زیاد که سر فصلشون آرزوی سلامتی بود شروع کردم .
حال و هوای عجیبی دارم که سعی می کنم مدیریتش کنم . حالا و هوای دهه ی پنجاهی ، حال و هوای کنکور دختر جان که حسابی مارو درگیر خودش کرده ، حال و هوای اینکه باید از لحظه لحظه ی زندگی به بهترین شکلش استفاده کرد قبل از اینکه از دست بره .
پسر جان هم که بهتر از اون بود که معلمش اول سالی پیش بینی کرده بود . هرچند به درس علاقمند نیست ولی بازدهی نسبی خوبی داره . دختر گلی هم که قبل از عید وعده ی تلاش دوچندانش رو برای بعد از عید داده بود . به شکل جدی تر روی درساش تمرکز کرده . همسر جان هم که مشغول پایان نامشه و همه ی اینها منجر به خونه نشین شدنمون شده . ومن مخصوصا امروز که هوای بهاری بسیار دلبری می کنه ؛این موضوع رو بیشتر حس کردم . وبه خودم وعده ی سرخوشی های تابستان رو دادم .
موضوع مهمی که الان ذهنم رو مشغول کرده ؛عروسی برادرِ همسر جانه که قراره به امید خدا دوهفته ی آینده باشه . ومن تصمیم دارم برخلاف میلم به اتفاق دختر جان حضور پیدانکنم . البته همسر جان وپسرمون حتما حاضر خواهند شد . دلیلِ این تصمیم هم به کنکور دخترمون برمی گرده و اینکه امسال امتحان نهایی هم داره. البته من ازیک سال گذشته که متوجه زمان مراسم شدم موضوع رو بهشون گفته بودم . بر خلاف اینکه به نظر میاد عروسی فقط چند ساعته ؛مطمئن هستم چند روز ِ قبل وبعد فکر دختر جان رو به خودش مشغول می کنه . ولی خوب انتظار تغییر در تاریخ عروسی رو نمیشه داشت . واقعا تصمیم ِ سختی بود . البته قصددارم همین هفته برای عذرخواهی و رفع سوء تفاهم احتمالی بهشون سر بزنم . امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی سپری بشه .
شاد باشید و زندگی را زندگی کنید .
بعدا نوشت : دیروز 22 خرداد عروسی پسر خاله جان بود که همسر و پسرم حضور پیدا کردند و من با توجه به شرایط موجود به تبریک تلفنی بسنده کردم .