ما و تعطیلات

مامان جان برای اینکه بچه ها همه بتونن دور هم باشن مراسم شب یلدا رو جمعه شب برگزار کرد . ولی متاسفانه نتونستیم بریم .

دلیلش هم این بود که تمومی خواهر زاده های بنده از بزرگ تا کوچیکشون سرما خورده بودن . وبا رفتن ما به اونجا ،سرما خوردگی دختر و پسرمون حتمی بود . مامان و خواهرها اصرار زیادی کردن ولی هر چی فکر کردم نرفتن رو به صلاح تشخیص دادم . هرجند بچه هایی که مهد ومدرسه میرن هرروز احتمال سرایت ویروس ها براشون وجودداره . ولی خوب رفتن ریسک بزرگی بود . هفته بعد امتحان ترم دختر جان شروع میشه و همسر بنده هم که همش سرش تو جزوست . خداییش با بالا رفتن سن درس خوندن خیلی سخته . من هم همش میگم خودت خواستی شاخه ی سازه رو ادامه بدی والا میرفتی یک رشته مدیریتی . و ایشون هم با جدیت میگه یا سازه یا هیچ . منم که به اندازه ی کافی ازش ناراحتم  بابت دست به سیاه و سفید نزدنش . میگم خوب پس بخون . بیخود نگفتن که هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد . خلاصه که به قول خواهر جان ،همت بالایی داشتم واین چند روز تعطیلات تو خونه موندیم .شنبه بعدازظهر هم به اتفاق پسرم به پارک رفتیم . هر چند که هوا سرررررررررردبود ولیکن حوصلمون واقعا سر رفته بود .  

من و دستور جدید مدیریت

سلام

دلم گرفته هوای تو دارم ...

اون وقت ها که دبیرستانی بودم . دل تو دلم نبود دانشگاه مهندسی قبول شم . خداییش هم مثل حالا نبود که همینطوری به ابرام و اصرارو گاها خواهش بعضی از دانشگاهها مهندس بدن بیرون .

بعد از محقق شدن و زمانیکه دانشجوی یکی از رشته های مهندسی شدم . تا اواخر فارغ التحصیلی درآرامش به سر می بردم و تقریبا تنها زمان زندگی بدون دغدغه من همان دوران خوش دانشجویی بود . بعدش دیگه دغدغه کاریابی . که خوب به واسطه ی مدرکی که از رشته مورد نیاز جامعه داشتم در کمتر از شش ماه در وزارتخونه ی آرمانی خودم مشغول به کار شدم . اوایلش سختی هاش به چشمم نمی اومد . و انگیزه ی بالایی برای کارکردن داشتم . ولی حالا که نزدیک به بیست سال از استخدامم میگذره. مثل کسی شدم که نفس های سخت رو در سربالایی میکشه .

یادتونه ...

ادامه نوشته