سلام

قبلا گفته بودم راجع به تصمیم به مهاجرات خانواده خواهر کوچیکه .

دلتنگی بد چیزیه . هنوز نرفتن من دلتنگم . وای به زمانی که برن . همین که مقدمات رفتنشون رو می بینم دلم می گیره . دلم می خواد همینطور بی بهونه پاشم برم خونشون . یا از اونا بخوام که بیان خونه ما . برنامه ریزی برای مهاجرتشون اونقدر وقتشون رو پر کرده که حتی فرصت نمی کنن مثل سابق همدیگه رو ببینیم . خواهر زاده هام رو که بزرگه 7 ساله و کوچیکه 2 سال داره ؛نمیتونم مثل سابق بغلشون کنم . هر بار با بغل کردنشون ،بغض دلتنگی می گیره منو . چند روز قبل چند ساعتی رو باهم گذروندیم . تموم لحظه هام به رفتنشون  دلتنگ بودم . دلم می خواست بغل بگیرم خواهر کوچیکه رو و التماسش کنم که بمون.

ایکاش وابستگی دکمه حذف داشت و میشد راحت ازدستش خلاص شد . ایکاش میشد قسمت هایی از حافظه رو تغییر داد . ای کاش بغض نگیره منو و بتونم تو ماههای پیش رو حسابی و سیر بغلشون بگیرم . ایکاش همه چیز یهویی عوض شه . ایکاش از خواب پاشم و بگم خدارو شکر که خواب بود .ایکاش میشد نرن و بمونن . ایکاش ایکاش های من یکیشون محقق می شد .