بابای مهربون
پدرم اصلا میونه ی خوبی با پزشک و دکتر و ...نداره واقعیتش اینه که خیلی می ترسه . براهمین موضوع مرتب مامان رو برای چکاپ دوره ای میبره پیش پزشک . ولی خودش اصلا . خوب با توجه به سنش ،لازمه که توجه بیشتری به حال خودش بکنه . ما بچه ها هم که همه مون نه تنهاکمکی براشون نیستیم ،بلکه انتظار کمک ازشون رو داریم . (بابا ماشینمو به تعمیرگاه میبری ؟ بابا براوقت هایی که کلاس دارم با مامان بچه هارو نگه میداری ؟ بابا ...بابا و...اونا هم که از سر عشق به بچه ها خداییش کم نمی ذارن براشون .
یکی از خصوصیات اخلاقیشون هم اینه که اگه روزی چند بار هم تلفنی باهاشون صحبت کنی ،محض آرامش ما محاله که از مشکلات جسمی حرفی به میون بیارن و جوری این پدر و مادر باهم هماهنگن که واقعا باید ازشون درس بگیریم . همیشه همه چیز اکی هست از نظرشون و هزار تا خبر بد هم براگفتن داشته باشن ،دریغ از اعلان یک خبر بد .
البته من به شخصه زیاد این روشو نمیپسندم . خوب گاهی باید برای بچه هاشون ناز کنن . ولی خوب ...
دیشب مادر جان زنگ زدن . احساس کردم احوالپرسی رو از حالت معمول کشدار تر کرده . یهو نگران شدم . انگار مامان هم احساس کرد باید حرف بزنه . بغضش ترکید و گریه امان نداد . مدتی بود که پدر جان مشکلات جسمانی داره که متاسفاه به پزشک مراجعه نکرده . ظاهرا الان علایم شدیدتر شده و ترسوندتشون . کلی دلداری تلفنی دادم . قراره امروز با هم ببرمیش پزشک . خداکنه مشکل حادی نباشه . خودشون چند روز قبل رفتن پزشک اورولوژیست و یک چیزهایی بهشون گفت که بیشتر نگرانشون کرده . امیدوارم از پزشک دوم خبرهای بهتری بشنویم .