ماجرای من و درس های دخی جان
واقعا فکر می کنم نه .
دوران دبستان (تاسال ششم ) که دوران خوش دخی مامان بود . از انتخاب مدرسه حواسم بود مدرسه ای رو انتخاب کنم تا دخی مامان در آرامش باشه . آخه میدیدم ومی شنیدم که تو بعضی از مدارس ،از همون کلاس اول بچه ها رو با تست و آزمون و... کلافه می کنن . جوری که دخترم تا کلاس سوم یا چهارم اصلا با مفهوم امتحان به صورت دقیق آشنایی نداشت . بارها پیش میومد با وجود اینکه فردا قرار بود تو مدرسه مثلا امتحان ریاضی بده ،ما روز قبل برنامه پیک نیک داشتیم وحسابی به دور از هرگونه دغدغه ای خوش می گذروندیم . البته دخی مامان هیچوقت مشکلی تو درساش نداشت وهمیشه از بهترین ها ی مدرسه بود. ولی با ورود به کلاس هفتم که به مدرسه تیزهوشان واردشد اوضاع کمی متفاوت شد .
جو رقابتی . انگار همه باید اول شن . خوب این رو من هم تاثیر داشت ومن این موضوع رو انکار نمی کنم . وهمسر بنده بر خلاف من بی خیال و ریلکس . الان دخی مامان کلاس دهم تجربی و من از حالا استرس کنکور دارم براش و متاسفانه انگاربا تموم سعیم نتونستم این استرس رو ازش پنهان کنم .
دیروز امتحان فیزیک و زیست رو باهم داشت . من بعد از ورود به خانه لباس هامو عوض کردم و رفتم دست هامو شستم که دیدم نا نداره حرف بزنه از بس گرسنه بود . دخی : مامان ناهار . گرسنه ام .
من : مگه لقمه ای که گذاشتم نخوردی ؟
دخی : نه .
من : چرا ؟
دخی : فرصت نشد .
من : یعنی تو زنگ تفریح هم فرصت خوردن نداری ؟!
دخی : نه . آخه دو زنگ آخر امتحان داشتیم . براهمین سرمون تو کتاب بود .
من :!!!!! راستی امتحانات چطور بود ؟
دخی : چقدر خودت رو کنترل کردی که نشون بدی نمره برات مهم نیست . (آخه دیر پرسیدی ؟)
من :
این گفتگو بین ما تلنگری بود واسه ی من که انگار دارم خیلی سخت می گیرم . 
این شد که تصمیم گرفتم از این پس هر از گاهی ماجراهایی که درارتباط با درس خوندن دخی جان پیش میاد بنویسم . آخه نوشتن یک جور تلنگر برای خودمه که رفتارم رو درمواجهه با دختر جانم بهتر مدیریت کنم .
البته من اون موقع برا خودم دلیل موجه تولد پو پو خان (پسرگلیم )رو داشتم و اینکه فرصت برای به روزکردن مطالبم روپیدانمی کردم .
