از هر دری سخنی
متأسفانه پدر جان زمین خوردند و دنده سومشان شکست . و من تازه دیشب باخبر شدم . در حالیکه موضوع مال هفته گذشتس . این هم درراستای ملاحظه کاری پدرومادر عزیز،که نکنه عزیز کرده هاشون رو با با خبر شدن ؛ناراحت کنن .(شما حساب کنید من حداقل روزی دوبار باهاشون تلفنی صحبت دارم و اونوقت بی خبر از این موضوعِ به این مهمی )
ضمنا این روزها در بدر دنبال مدرسه برای ثبت نام پسر گلی هستم . واقعا مدرسه چه زیاد و مورد طبع چه نایاب . اکثر مدارس ،درس رو بیشتر از اونی که باید جدی می گیرن . درحالیکه وقتی از معلم کلاس که به من معرفی شده بود تا باهاش آشنا شم در مورد نحوه تنبیه دانش آموزان می پرسم ؛پاسخی که میشنوم این بود که دانش آموز رو مجبور می کنن رو به دیوار بایسته . ومن همینطور متعجب از پاسخ معلم عزیز تو مدرسه ای که به قولی تراز اولِ. تازه معلم با لحنی برام توضیح می داد که انگار بهترین روش رو برای کنترل اون طفلی ها داره.
واینکه یک هفته ای هست که رژیم غذایی رو شروع کردم ده کیلو اضافه وزن دارم . که به پنج کیلوش هم برای تا پایان سال راضیم . اگر این اشتهای کاذب اجازه بده 
بعدا نوشت : قرار شد تا جمعه یک روز رو برم پیش مامان اینا برای همراهی مادر جان که خریدهای هفتگیشو انجام بده . خدایا شکرت برای تموم چیزهای خوبی که به من دادی . کمکم کن تا ببینمشون و عمیقا قدرشونو بدونم . 
بعدا نوشت 2: برنامه عوض شد و قرار شد این هفته خواهر جان به همراه همسر و بچه هاش بیان پیش مامان اینا . پس زحمت خرید و بقیه کارا شد بااونا .